اشعار امام زمان (عج)

دنيا چه زیبا می شود وقتی بیایی

دنيا چه زیبا می شود وقتی بیایی
خوشحال زهرا می شود وقتی بیایی
نور تو می تابد به عالم با ظهورت
خورشید رسوا می شود وقتی بیایی
فصل خزان زندگی پایان بگیرد
هر غنچه ای وا می شود وقتی بیایی
وقت نمازت از ملازم هایت آقا
هر روز عیسی می شود وقتی بیایی
با ذوالفقاری که به دست خود بگیری
حیدر تماشا می شود وقتی بیایی
زخمی که روی سینه ی مادر نشسته
حتما مداوا می شود وقتی بیایی
گنبد بسازی در بقیع مثل خراسان
دلها مصفا می شود وقتی بیایی
در کوفه وقتی روضه ی زینب بخوانی
هر دیده دریا می شود وقتی بیایی
شب های جمعه روضه در صحن اباالفضل
هر هفته بر پا می شود وقتی بیایی
شاعر : رضا رسول زاده

راضى مشو كه رانده از اينجا كنى مرا

راضى مشو كه رانده از اينجا كنى مرا
خواهى مگر كه از سر خود وا كنى مرا
كوشش مكن به دورى خود عادتم دهى
دارم اميد حلّ معما كنى مرا
بگذار هم نواى دعاى شبت شوم
خوب است در كنار خودت جا كنى مرا
دل مرده را بجز دم گرمت چه حاجت است
پژمرده ام كه باز تو احيا كنى مرا
بيمار عشق منّت درمان نمى كشد
دارم طمع به وصله مداوا كنى مرا
عمرم دگر به لحظه شمارى فتاده است
تنها به اين اميد كه اِبقا كنى مرا
آب بقا به ديده ى من اشك روضه است
زين چشمه ى حيات مسيحا كنى مرا
كو عاشقى كه بهتر از اين آرزو كند
خواهد ز تو فدايىِ زهرا كنى مرا
من بار خود به منزل مقصود مى كشم
آرى اگر تو بيمه ى اُقبا كنى مرا
هرگاه من به ذكر رضا ناله مى كنم
يابن الحسن چه خوب تماشا كنى مرا
يكبار هم شده تو مرا كربلا ببر
شايد شهيد غربت مولا كنى مرا

آقا بمیرم یک نفر یاور نداری

آقا بمیرم یک نفر یاور نداری
اینجا کسی کاری به کار تو ندارد
با بی وفایی های مردم سازگاری
صحرانشین در گوشه ای از خیمه ی خود
جمعه به جمعه روزها را می شماری
گاهی سه شنبه گاه گاهی صبح جمعه
هستم به یاد تو ولیکن گه گداری
با این همه بار گناه و وضع ناجور
اصلا نمی آید به من چشم انتظاری
کاری برای دیدن رویت نکردم
جز معصیت کردن ندارم هیچ کاری
با غیبت و تهمت زدن بر این و بر آن
شغلم شده از صبح تا شب مرده خواری
من هرچه بد کردم تو نادیده گرفتی
تو پرده پوشی میکنی با برد باری
بین قنوت وتر خود کردی دعایم
تا که مرا از چنگ شیطان در بیاری
آقا شنیدم میکشی بر سرعبا را
وقتی که قصد رد شدن از شهر، داری
وضع حجاب شهرما خیلی خراب است
خسته شدم از این همه بی بند باری
ابر عذابی بر سرما سایه دارد
ترسم بیفتد اتفاق ناگواری
تا پرچم ارباب ما بر خانه ی ماست
دیگر نمی آید عذاب جان شکاری
نام حسین آمد دل ما زیر رو شد
اشک از سبوی دیده ها گشته جاری
هر روز صبح ظهر شب آقا سه وعده
گریه کن شاه شهید نی سواری

خصلت عشق در این است که هاشا نشود

خصلت عشق در این است که هاشا نشود
عشق درّی است که در هر یمی پیدا نشود
بین عشاق سر زلفه سیاهت دعواست
من ندیدم که سر زلفه تو دعوا نشود
سر بازار نشستم که خریدار شوم
بهره من هیچ گلی یوسف زهرا نشود
تجربیات غلامیم به دردم خورده است
هرکسی بنده نشد پیش تو، آقا نشود
من دخیله توام آقا،تو دخیله خود را
گره ای زن که به هیچ وجه دگر وا نشود
این جهان پر ،ز لیلای فریبنده بُوَد
بهره من هیچ کسی غیره تو لیلا نشود
قبل از اینکه لحدم را بگذارند بیا!
قسمتم دیدن رویت بشود یا نشود
تا که تو یوسفی و روی مهت پنهان است
عاشق روی تو هرگز زلیخا نشود
تو دله مرده ی مارا به خدا جان دادی
ورنه هر عیسی مریم که مسیحا نشود
صبح محشر حرام است بهشت برآنکه
محضرت،پیش قد و قامت تو پا نشود
دیدن روی تو کاره منه نا چیز که نیست
دیدن روی مهت قسمت ماها نشود
تا که عمرست بگویم نفست حق آقا
چون بدونه دم تو مرده ای احیا نشود
سالیانی است که بیمار تو ام مهدی جان
درده من جز به ظهور تو مداوا نشود

شاعر : محمدرضا ابراهیمی

همیشه ماه تو بودن، دلیل می خواهد

همیشه ماه تو بودن، دلیل می خواهد
که آسمانِ تو ماهی اصیل می خواهد
تو از قبیله ی عشقی…تو از قبیله ی درد
دلت صداقتی از این قبیل می خواهد
به دور حلقه ی انگشترت نگاهم را…
گره بزن که نگین ات دخیل می خواهد
سفر به زلف تو کار من است! باور کن!
طی الطریق تو بنت السبیل می خواهد
ردیف شعر تو زخم است! زخم بی مرهم
که رقص قافیه هایت قتیل می خواهد
غزل همیشه همین است: مختصر! کوتاه
و شرح زلف تو شعری طویل می خواهد

این جمعه هم آزرده و تعطیل مي چرخيد

این جمعه هم آزرده و تعطیل مي چرخيد
دنبال ِ صور ِ دور ِ اسرافيل مي چرخيد
قلب ِ خيابانهاي سرد شهر خالي بود
در آدمك هايش مِه و قندیل مي چرخيد
آنقدر غم باريد تا سطح زمين پُر شد
حالا نگاه مبهم ِ یک ایل مي چرخيد
دنيا زمين را باز هم محكم تكان ميداد
گهواره اي در خواب هاي نیل مي چرخيد
آخر ترك خورد انجماد ِ كهنه ي دنيا
انگار در متن زمان قربيل مي چرخيد
در آسمان ِ اين كوير ِ تشنه ي بي ابر
يك قطره باران مثل يك هابيل مي چرخيد
دنيا دگرگون شد و رعدي دهر را پيچيد
ديدند آياتي كه با ترتيل مي چرخيد
ديدند در اين جمعه هاي خسته ي بي مرز
آمين ِ يارب يارب ِ تعجيل مي چرخيد

خبر ز آمدنت داده اند ای آقا

خبر ز آمدنت داده اند ای آقا
تمام لشکرت آماده اند ای آقا
جهان پر است ز یابن الحسن کجایی پس
و مردمان به صف استاده اند ای آقا
چقدر ساده ام آقا خیال کردم که
به شوق روی تو دل داده اند ای آقا
عجب حکایت تلخی است شیعیان شما
اسیر جام و می و باده اند ای آقا
به یک اشاره شیطان گناه آماده است
خلاصه شیعه تو ساده اند ای آقا
شما که سخت پی پارکاب میگردی
و مردمان پی سجاده اند ای آقا
تو از حسین و علی هم غریب تر هستی
عجیب! لشکرت آماده اند ای آقا
مرا بخر به غلامیت ای گل زهرا
مرا برای شما زاده اند ای آقا

شاعر : حسین صیامی

آقای من! تنها در این دوره زمانه

آقای من! تنها در این دوره زمانه
بار فراقت می کشم بر روی شانه
کاری ز دستم بر نمی آید ببخشید
جز این که صبح جمعه می گیرم بهانه
آقا! اجازه می دهی تا که بگویم
حرف دل خود را به شکل عامیانه؟
مانند اجدادت تو هم خیلی غریبی
دیگر ندارد شهر ما از تو نشانه
خیمه نشین! مانند آن خانه نشینی …
… که بسته شد دست غیورش ظالمانه
هر کس به فکر زندگی و رشد خویش است
فکر حساب و دخل و خرج سالیانه
کاری به کار تو ندارد آن کسی که
از حرص و آز افتاده بین دامِ دانه
جای دعا و پند و اندرز و روایت
گردیده گوش ما همه پُر از ترانه
پیداست آقا جای عکس جمکرانت
تصویر نامحرم روی دیوار خانه
این جا فقط با هیزم دنیا و شهوت
از هر وجودی می کشد آتش زبانه
دنیا پرستی باعث آن شد بماند
بر بازوی زهرا نشان تازیانه
باید مراقب بود، شیطان در کمین است
می پاشد او بذر گنه را دانه دانه
با این بدی و بی وفایی دارم اکنون
از پیشگاهت التماسی عاجزانه
آقا دعا کن در مسیر تو بمانم
با لطف تو باشم گدای آستانه

شاعر : محمد فردوسی

بدون تو دل من دل نمی شود آقا

بدون تو دل من دل نمی شود آقا
بدون تو گل من گل نمی شود آقا
در حریم کریمان فقط به یک لحظه
بدون نوکر و سائل نمی شود آقا
ز چشم پر گنه این اسیر کرده ی خویش
ببین که قطره ای حاصل نمی شود آقا
طریق بحر سخاوت برای عاشق تو
بدون قایق و ساحل نمی شود آقا
چرا دگر زه تقوا در این زمانه ی بد
به دور قلب من حائل نمی شود آقا
تمام دین محمد تمام دین خدا
بدون حب تو کامل نمی شود آقا
چرا جوارح و اعضای من به عشق تو
به گفته های تو عامل نمی شود آقا
غذای روح گداهای درگه کرمت
بدون سختی فلفل نمی شود آقا
شاعر : جعفر ابوالفتحی

همین که با تو بمانم برای من کافیست

همین که با تو بمانم برای من کافیست
برای از تو سرودن صدای من کافیست
خودت دعا بکن آقا که زود برگردی
نگو برای ظهورت دعای من کافیست
به درگه که روم من برای بخشش خویش
برای توبه نمودن خدای من کافیست
ز من مپرس عزیزم چرا تو می گریی
برای بارش چشمم جفای من کافیست
بس است جور کشیدن ز دست من آقا
همین گریه نمودی به جای من کافیست
چرا تمام وجودت فدای من شده است
همین که اشک بریزی به پای من کافیست
بهای من شده مهر و ولایتت آقا
برای خلقت قلبم بهای من کافیست
شاعر : جعفر ابوالفتحی

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *