روضه |‌ rozeh.info

کد خبر : 595
تاریخ انتشار : 17 مهر 1398 - 12:30
اشعار
اشعار اربعین از استاد سازگار
کد خبر : 595
تاریخ انتشار : 17 مهر 1398 - 12:30

اشعار اربعین از استاد سازگار

ای مزارت کعبه ی جان یا حبیبی یا حسین

ای حریمت رشک رضوان یا حبیبی یا حسین

ای سرت برنیزه قاری ای رخت آیات نور

ای تنت اوراق قرآن یا حبیبی یا حسین

جابرم برتربتت عرض سلام آورده ام

آمدم با چشم گریان یا حبیبی یا حسین

گرچه چشم سرندارم دیدمت با چشم دل

سربه نی  تن دربیابان یا حبیبی یا حسین

پاسخم ده گرچه میدانم تنت درکربلاست

سربود درشام ویران یا حبیبی یا حسین

تا قیامت داغ لب هایت بود برقلب من

ای به کامت آب، عطشان یا حبیبی یا حسین

نحر مهمان را که دیده تشنه لب بین دو نهر

ای به خون غلطیده مهمان یا حبیبی یا حسین

درفرات ومقتل ودر صحنه ی جنگ و نماز

پیکرت شد تیرباران یا حبیبی یا حسین

زخم روی زخم روی زخم روی زخم بود

مرهم رخم فراوان یا حبیبی یا حسین

داغ روی داغ روی داغ روی داغ بود

برروی داغ جوانان یا حبیبی یا حسین

سنگ بود و صورت وتیرجفا وقلب تو

خاک بود وجسم عریان یا حبیبی یا حسین

شعله بود ویاس بود وسیلی ورخسارگل

خاربود وبرگ ریحان یا حبیبی یا حسین

کعب نی بود وتن اطفال وپای زخم دار

برسر خار مغیلان یا حبیبی یا حسین

درمحرم روز عاشورا بریدند ازتوسر

مثل ذبح عید قربان یا حبیبی یا حسین

ازمدینه گریه کردم تا زمین کربلا

برتو چون ابر بهاران یا حبیبی یا حسین

غسل کردم جامه ی احرام پوشیدم به تن

درطواف کعبه ی جان یا حبیبی یا حسین

دردمندی همچو میثم ازتو میخواهد دوا

ای به درد خلق درمان یا حبیبی یا حسین

حاج غلامرضاسازگار

*****

اختر من! هلال من! ماه من

همسفر و همدم و همراه من

بی تو دلم طایر بی ‌بال بود

داغ چهل ‌روزه چهل ‌سال بود

شعله نثار جگرم کرده‌اند

با سر تو همسفرم کرده‌اند

پیش روی محمل من صف‌ زدند

رقص‌کنان، خنده‌ زنان کف ‌زدند

محمل ما در ملاء عام بود

همدم ما سنگ لب ‌بام بود

دیده به خورشید رخت دوختم

آب شدم ساختم و سوختم

رأس تو می‌داد به زینب سلام

چشم تو می‌گشت به من هم‌ کلام

چشم تو از چار طرف سوی من

نغمۀ قرآن تو نیروی من

حال، پی عرض سلام آمدم

فاتح و پیروز ز شام آمدم

ای به جمالت نگه فاطمه

ای سر نی هم‌ سخن ما همه

باز هم از وحی محمّد بگو

از گلوی پاره خوش‌ آمد بگو

آمده‌ام شانه به مویت زنم

بوسه به رگ‌های گلویت زنم

دست، برون از جگر خاک کن

اشک غم از دیدۀ من پاک کن

ای به لبت زمزمۀ آب ‌آب

آب بده آب بده بر رباب

جان اخا غنچۀ پرپر کجاست

آب که آزاد شد اصغر کجاست

آمدم از شام سوی این حرم

تا به مزار تو طواف آورم

مروه مزار تو، صفا علقمه

سعی کنم پشت سر فاطمه

آمده‌ام ای همه جا همرهم

تا سفر خویش گزارش دهم

نام تو زنده ز قیام من است

فتح تو در خطبۀ شام من است

وحی خدا داشت بیانم حسین

تیغ علی بود زبانم حسین

سوختم و سوختم و ساختم

لرزه به کاخ ستم انداختم

طفل تو گردید پیام‌ آورت

شام شد آرامگه دخترت

گرچه به پای سرت آرام شد

سفیر دائم تو در شام شد

زنده شد از دفن شب دخترت

خاطرۀ دفن شب مادرت

حاج غلامرضاسازگار

*****

ای ساربان ای ساربان محمل نگهدار

آمد به منزل کاروان منزل نگهدار

محمل مران محمل مران شهرِ دل اینحاست

این کاروانِ خسته دل را منزل اینجاست

اینجا بهار بی خزان من خزان شد

از برگ برگ لاله هایم خون روان شد

اینجا همه دار و ندارم را گرفتند

باغ گل و عشق و بهارم را گرفتند

اینجا بخاک افتاده بود و هست عباس

هم مشک خالی هم علم هم دست عباس

اینجا ز هم پیشانی اکبر جدا شد

بابا تماشا کرد و فرزندش فدا شد

اینجا ز آل ا... منع آب کردند

با تیر طفل شیر را سیراب کردند

اینجا صدای العطش بیداد کرده

بر تشنه کامان آب هم فریاد کرده

اینجا همه از آل پیغمبر بُریدند

ریحانۀ خیرالبشر را سر بُریدند

اینجا ستم بر عترت و بر آل گردید

قرآن به زیر دست و پا پامال گردید

اینجا بخون غلطید یک گردون ستاره

اینجا کشید از گوش، دشمن گوشواره

اینجا زدند آل علی را ظالمانه

شد یاس ها نیلوفری از تازیانه

اینجا چو از خانه به دوشان خانه می سوخت

دامان طفلان چون پرِ پروانه می سوخت

اینجا به گردون رفت دود آه زینب

حلق بریده شد زیارتگاه زینب

اینجا عدو بر زخم پیغمبر نمک زد

هر برگ گل را مُهری از غصب فدک زد

اینجا ز گریه ناقه ها در گِل نشستند

دُردانه های وحی در محمل نشستند

ای کربلا! گل های سرخ یاس من کو؟

ای وادی خون! اکبر و عباس من کو؟

با غنچۀ نشکفتۀ پرپر چه کردی؟

با حنجر خشک علی اصغر چه کردی؟

خونِ جگر از دیده ام بر چهره جاری است

پیراهن آوردم به همره یوسفم نیست

تصویر درد و داغ در آئینه دارم

چون آفتاب، آتش درون سینه دارم

خاموش و در دل گفتگو با یار دارم

در سینه داغ هیجده دلدار دارم

بعد از حسین از عمر خود آزرده بودم

ای کاش من با آن سه ساله مرده بودم

اشکم به رخ آهم به دل سوزم به سینه

بی تو چگونه من روم سوی مدینه؟

ای کاش چون تو پیکرم صد چاک می شد

ای کاش جسمم در کنارت خاک می شد

گیرم که زنده راه یثرب را بپویم

زهرا اگر پرسد حسینم کو؟ چگویم؟

بگذار تا سوزِ دلم مخفی بماند

این صفحه را با سوز خود «میثم» بخواند

حاج غلامرضاسازگار

*****

عذار نیلی و قدّ خم و چشم تر آوردم

گلاب اشک بهر لاله های پرپر آوردم

زجا برخیز ای صد پاره تر از گل! تماشا کن

که از جسم شهیدانت، دلی زخمی تر آوردم

تمام یاس هایت را به شام از کربلا بردم

چو برگشتم برایت یک چمن نیلوفر آوردم

مسافر از برای یار سوغات آورد اما

من از شام بلا داغ سه ساله دختر آوردم

اگر چه سر نداری یک نگه بر سیل اشکم کن

که با چشمان خود آب از برای اصغر آوردم

تو بر من از تن بی سر خبر ده ای عزیز دل!

که من برتو خبرهای فراوان از سر آوردم

چهل منزل سفر کردم به شهر شام و برگشتم

خبر ازچوب و از لعل لب و طشت زر آوردم

زاشک چشم و سوز سینه ی مجروح وخون دل

همانا مرهمت بر زخم های پیکر آوردم

قد خم، موی آشفته، تن خسته، رخ نیلی

به رسم هدیه میراثی بود کز مادر آوردم

زسیل اشک دریا کرده ام چشم محبان را

به آهم شعله ها از سینه ی میثم برآوردم

حاج غلامرضاسازگار

*****
سلام ای نازنین آلاله های سرخ زهرایی

که بشکفتید روی نیزه ها در اوج زیبایی

سلام ای یوسف بی پیرهن! ای بحر لب تشنه!

سلام ای آفتاب منخسف! ای ماه صحرایی!

زجا بر خیز، ای اشکم نثار حنجر خشکت!

که از بهر تو آب آورده ام با چشم دریایی

اگر چه قامتم خم گشت از کوه فراق تو

خدا داند شکستم پشت دشمن را به تنهایی

سر تو قطعنامه خواند و من تکبیر می گفتم

که بر بیدادگر طشت طلا شد طشت رسوایی

اگر از شام می پرسی زننگ شامیان این بس

که با سنگ جفا کردند از مهمان پذیرایی

چنان داغ تو آبم کرده و از پا درافکنده

که ممکن نیست جز با چشم تو زینب را تماشایی

به لطف و رأفتت نازم که در ویران سرا یک شب

سر پاک تو شد بر ما چراغ گردهم آیی

خدا دادِ دل ما را ز اهل شام بستاند

که بهر کف زدن کردند دور ما صف آرایی

گرفتم پیکرت را چون به روی دست در مقتل

گریبان چاک زد ازاین شکیبایی، شکیبایی

قبول حضرتت افتد که هم چون ابر باران زا

به یاد حلق خشکت چشم میثم گشته دریایی

حاج غلامرضاسازگار

*****

فاتح شامم و بازآمدم از شام، حسین

کرده‌ام فتح تو را بر همه اعلام، حسین

ذوالفقار سخنم معجزۀ حیدر داشت

فتح شد با نفس حیدری‌ام شام، حسین

نالۀ کودک تو کاخ ستم را لرزاند

گرچه در گوشۀ ویرانه شد آرام، حسین

به طواف حرم محترمت گردیده

جامۀ ماتم ما حلّۀ احرام، حسین

در طواف سر خونین تو خواندیم نماز

مُهر ما بود فقط سنگ لب‌بام، حسین

باورت بود که در حال اسیری ببرند

دختر فاطمه را در ملاءعام، حسین

لعنةالله علی آل زیادٍ و زیاد

که ز خون تو گرفتند همه کام، حسین

هدیه بردند سر پاک تو را بهر یزید

تا بگیرند پی قتل تو انعام، حسین

باورت بود که در شام بلا دخترکت

بر روی خاک گذارد سر بی‌شام، حسین

آتشی بر جگر سوختۀ «میثم» زن

که بسوزد ز غمت در همه ایام، حسین

حاج غلامرضاسازگار

*****

ایام اربعین تو یا صبح محشر است؟

یا روز جانگداز وفات پیمبر است؟

بیش از هزار سال گذشته است و اربعین

از اربعین اول تو ، غم فزا تر است

دوران هر حماسه دو روز است و دورتر

از ابتدای خلقت تا صبح محشر است

هر جا عزی تو است همانجا حریم توست

هر پیر دلشکسته در آن بزم ، جابر است

احرام ما لباس سیه، کعبه کربلا

اشک مصیبت تو فرات است و کوثر است

جابر بپوش جامه احرام و غسل کن

کاین سرزمین، مزار بدن‎های بی سر است

اینجا نه کعبه، کعبه در اینجا کند طواف

اینجا نه خانه، خون خداوند اکبر است

جابر! در این زمین مقدس ، وقوف کن

کاین جا نکوتر از عرفات است و مشعر است

اینجاست گلبنی که به دامان سرخ آن

از حمله خزان صد و ده لاله پرپر است

بالای سر میا که سری نیست در بدن

پایین پا بیا که تن پاک اکبر است

بر حنجر بریده او ، نام زینب است

در سینه دریده او ، قبر اصغر است

جابر به دور قبر بگرد و نظاره کن

دور از تمامی شهدا، قبر دیگر است

بوی حبیب می‎وزد از خاک آن مزار

آری حبیب ، نور دو چشم مظاهر است

جابر بیا به جانب گودال قتلگاه

کانجا به گوش، ناله ی زهرای اطهر است

این سنگ‎ها که در دل گودال ریخته

یادآور جنایت خصم ستمگر است

جابر ز قتلگاه بیا سوی علقمه

کانجا حسین را سرو سردار و لشکر است

از جان، مزار حضرت عباس را ببوس

چون با سرشک فاطمه خاکش مخمر است

عباس کیست؟ آن که به رزم و به حلم و صبر

گاهی حسین ،گاه حسن، گاه حیدر است

عباس کیست سرو روان دو فاطمه

عباس کیست چشم و چراغ دو مادر است

"میثم" سلام بادبه جابر که بر لبش

در روضه حسین سلام مکرر است

حاج غلام رضا سازگار

*****

بی تو دلم، بسمل بی‌بال بود

داغ چهل روزه، چهل سال بود

طایر جان، دور سرت می‌پرید

مرغ دلم، گوشه گودال بود

سلسله، گردیده النگوی دست

خار، به پای همه خلخال بود

سینه ما، داغ روی داغ داشت

خال لب ما، همه تبخال بود

همره ما، تار و نی و چنگ بود

دسته گل محفل ما، سنگ بود

*
اگر چه، خون جگر آورده ام

پرچم فتح و ظفر آورده ام

ای به فدای تن پاکت، سرم

بر تن پاک تو، سر آورده ام

بر لب خشک تو ز شام بلا

اشکْ فشان، چشم تر آورده ام

گرچه تو خود از همه داری خبر

من ز سه ساله، خبر آورده ام

داغ بزرگی است غم کودکت

فاطمه ی سه ساله ی کوچکت

*
خیز، زجا، ای پسر مادرم

من نه مگر این که تو را خواهرم

معجر نو، بر سر خود کرده ام

بس‌که به سر، ریخته خاکسترم

تو در مدینه، وسط آفتاب

عبا کشیدی به روی پیکرم

در پی این قصه، گمانم نبود

از سر نی، سایه کنی بر سرم

من نه فقط همسفرت گشته ام

سوخته ‌ام و دور سرت گشته ام

*
کرب و بلا، باغ گل ما کجاست؟

مصحف صدپاره ی زهرا کجاست؟

ای بدنت پاره تر از برگ یاس!

باغ گل و لاله ی لیلا کجاست؟

رباب با شاخه ی گل آمده

غنچه ی پرپر شده ی ما کجاست؟

رقیّه را، اگر نیاورده ام

سکینه ات آمده، سقّا کجاست؟

آن‌همه گل در چمنت کو حسین

لاله ی باغ حسَنَت کو حسین

*
شام و کف و خنده و دشنام بود

عترت تو، در ملاء عام بود

دسته گل سلسله دار همه

سلسله و سنگ لب بام بود

طفل تو، از بیم جنایت‌گران

اشک به رخ ریخت و آرام بود

شب همه، با گریه ی ما صبح شد

شام هم از غربت ما شام بود

رأس تو تا، زینتِ دروازه شد

داغ دل ما همگی تازه شد

*
پیش بلا، سینه سپر گشته ام

راهی طوفان خطر، گشته ام

چهره برافروز، عزیز دلم

من پی دیدار تو برگشته ام

گرچه رسیدم ز سفر، سرفراز

با غم تو، خمیده تر گشته ام

از اینکه تو رفتی و من مانده ام

خجل ز مادر و پدر گشته ام

داغ تو زخم جگرم شد حسین

قاتل تو هم‌سفرم شد حسین

*
کوه غمت به شانه آورده ام

قامت خم نشانه آورده ام

ناز مرا مکش که از بهر تو

قصه ی نازْدانه آورده ام

کبوتران بال و پرْبسته را

باز به آشیانه آورده ام

خیز و ببین شبیه زهرا شدم

نشان تازیانه آورده ام

همّت من، فاتح دینم شده

مدال من، زخم جبینم شده

*
ای به ابی انت و امّی فداک

جانِ اخا! دست، برون کن ز خاک

سر، که نداری، ز لبت بشنوم

حرف بزن، از گلوی چاکْچاک

وای اگر رود، ربابت ز دست

آه اگر سکینه، گردد هلاک

قلب رباب را بده تسلیت

اشک سکینه را کن از چهره پاک

نظر، به زین العابدینت، فکن

زخم غل جامعه را بوسه زن

*
قسم! به خون دل و زخم سرم

قسم! به کام خشک و چشم ترم

قسم! به جان خاتم الانبیا

قسم! به جانِ پدر و مادرم

قسم! به دست‌های عبّاس تو

قسم! به آن دو کودک بی‌سرم

هزار بار اگر، به شامم برند

باز تو را، باز تو را، یاورم

سایه ی من فرش بیابان توست

لاله ی من، خار مغیلان توست

*
میثم اگر در غم ما، سوخته

از دل سوزان من آموخته

ظرف گناهش، پر و دستش تهی

از همه سو، چشم به ما دوخته

هر نفسش شعله ای از آه ماست

با نفس ما شرر افروخته

ناله ی ما، گریه ی ما، سوز ماست

هر چه که آورده و اندوخته

اوست که یک عمر، ثناگوی ماست

خاک قدم‌های سگ کوی ماست

حاج غلام رضا سازگار

*****

یک اربعین فراق و غـم و غصه و ملال

هر لحظه‌اش گذشته به زینب هزار سال

تو روی خاک بودی و می‌زد چهل عروج

مرغ دلم بـه جـانب گـودال، بـال‌ بـال

قـرآن روی سینـۀ پیغمبـر خدا!

گشتی چرا بـه زیر سم اسب، پایمال؟

من دیده‌ام کتاب خـدا را به تشت زر

من دیده‌ام به نوک سنان وجه ذوالجلال

در شهر کوفه هر نفسم نهضتی عظیم

در شام بود هـر قـدمم صحنـۀ قتـال

از ضـرب تازیانـه و از جـای کعب نی

باشد بـه جای ‌جای تن خسته‌ام مدال

هجده ستاره کرد غـروب از سپهر من

هم بی‌ستاره ماندم و هم گشته‌ام هلال

وقتی طلوع کـرد رخـت نوک نیزه‌هـا

یاد آمدم ز صبـح و اذان گفتـن بـلال

ممکن نبـود بیشتر از ایـن کنند ظلم

بعـد از رسول، امت او بـا رسـول و آل

پـای سـر تو خنده و شـادی و هلهله

هرگـز به شهـر شام نمی‌دادم احتمال

در حیرتم کـه ماه محـرم چگونـه شد

بر اهـل کوفه ریختن خـون تو حلال؟!

«میثم!» از این مصیبت جان‌سوز، روز و شب

ماننـد شمع آب شـو و مثـل نـی بنال

حاج غلامرضاسازگار

اشتراک گذاری
عناوین مرتبط
ارسال نظر
نظرات بینندگان
غیر قابل انتشار: 0
در انتظار بررسی: 0
انتشار یافته: 1
اکبر رضایی
|
Islamic Republic Of Iran
|
13:58 - 1398/7/17
0
0
عالی بود ممنون
آخرین عناوین
پربازدیدترین ها
پربحث ترین ها